از این سکوت خالی از تصویر بگذر
این جا زمانه پر شد از تزویر بگذر
دلهای بی آلایش و آزاد مردند
از سایه های خالی از تقصیر بگذر
یک آسمان پرواز را دست تو دادند
از بالهای بسته در زنجیر بگذر
ترسم که از نجوای دل آگاه باشی
از ناله های ساکت این پیر بگذر
آتش مزن بر دست های کوچک عشق
از نامه های خسته در تحریر بگذر
یا دل از دیدن تو سیر شود بعد برو
خواب دیدی شبی از راه سوارت آمد
باش تا خواب تو تعبیر شد بعد برو

تو ای زیبا ترین رویا
میان لکه های تلخ صد ها خاطره در اوج دل دادن
تو ای بالا ترین پرواز
درون خانه های پاک پوشالی این کوچ پر از دیروز
نگاهت مست
تو لبخند جنون آسمانی در نگاه خسته ی دریا
تو پیوند زمینی لا بلا ی لحظه های ساکت این شهر بارانی
تو در باریکه ی پاک غبار آیینه هر روز پیدای ...
زمان می رقص د و بر چرخ رقصان گناه خویش می گرید
زمین می لرزد و بر غرش پر نور این گردون رنگارنگ می خندد
ولی اینجا
کنار این گذرگاه پر از عابر
منی همچون عبوری خیس از باران
و تو با چتری از بودن برای من
کنار لحظه های سالخورده از عبور ما کنار هم
..
و شاید باورش سخت است
که نه من خیس
و نه تو چتری از بودن برای من ....

تبر بزن
به دلی تبر بزن که از درون ریشه در دلت دوانده بود
به احساسی تبر بزن
که عادت داشت عاشق باشد
تو مرا از درون شکستی....
از همان قله های جنون
اهورای شبهای نافرجام من
من دگر نه ستاره میخواهم
نه شهاب
آسمان من فقط تویی
و دگر هیچ
خط های کمرنگ باورم را
با ناباوری هایت پاک نکن
عشق همیشه آهسته نمود می کند
......
تو مرا به دست تقدیر بسپار و برو
انتهای این با هم بودن فقط نجات توست
و اشک های من
تو بگو دلیل اینکه اینگونه فکر مرا به زنجیر کشیده ای
تو بگو از همان آواز اساطیری نگاهت که هم میگوید و هم گوش میدهد
تو بگو از همان نگاهی که مرا به جادوی مهر تو انداخت
رهایم کن در این حجم پوسیده ی بی فریاد
مرا به حال خود بگذار و برو
این غریبی ناخواسته در اسارت عشق تو نیازی به زندان بان نخواهد داشت
که من تنهایم
مثل یکتاییه یک برگ زرد
به روی تک شاخه ای خشک
که حتی مهربانی سرد باد می ازاردش
و من بیزارم
از عاشق شدن های سرمستانه و ناگریز
و عاقل شدن های اجباری و تلخ
تنهایم و حتی هیچ کس نفهمید که در این سرداب سرد سینه ی من
سالهای یخ زده ام را به سنگی دل سپرده ام
و دوباره شروع میشوم
این بار با یک تبسم شیرین
به روی زندگی
ولی با نگاه یک مجنون
همانند یک لیلی
برگرد
از این سیاهی دون زمان برگرد
نه به سمت من
نه به سوی ما
و زود است به سوی خدا
برگرد
از این کهنه خاطراتی که باید فراموش شوند
از این سوسوی مرده ی کوره راهی که به تو میگوید
آن سوی فاصله به ما میرسی
برگرد
من تو را در ارتفاع جنون پیدا کردم
به همان بلندای عاشق شدن برگرد
برگرد
به همان غرور پر ابهت همیشگی
دلتنگ یافتن ترک های غرور تو
منم
نمیگویم تمام وجودم بودی
نمیگویم سراپا عاشقت بودم
ولی اگر نیایی
برای همیشه تکه ای از وجودم را گم خواهم کرد
و منه بی تقدیر در میان روز های بی تو
میشوم گمنام
اگر دیر آمدی و من نبودم
به دنبال تنها نشان این گمنام بگرد
نشان من وجود توست
زود برگرد
به کوچه های همیشه باران خورده ی خشک چشمان من
زود برگرد
به قصه ی زمان که هنوز نگفته به ما
نقطه سر خط
.

قفس
میان دلی دلتنگ
برای عمق نفسی تا ابد بسته
مرا برای ابدیت نمیخواهند
برای تنها زمانی بسته میان خویش
که اولش اوست و آخرش هم او
تنها
گلایه ای نیست
اگر مرا رها کند میان دوراهی بیراهه ها
من تو را دارم
اهورای تنها قلب تنها
این سرنوشت تلخ نفس های مرا برید
وقتی درون چشم تو صد چهره می کشید
این بازی دورنگ بازان سرنوشت
آسان قبای کهنه ی عشق مرا درید
این جغد ننگ منظر کوی دلبران
هر لحظه قصه ی مرا در دهر می دمید
در سایه ی بلند دیوار بین ما
نقاش مرگ ُچهره ی قلب مرا کشید
این بود رسم نبودن در وادی حضور
این رسم در میان ما یک عشق آفرید
من کوه بودم و شکستی مرا به عشق
جز تو کسی شکاف غرور مرا ندید
دیوار بین ما ز وجودت خراب شد
دستان من میان دستان تو آرمید

من هنوز دختر بچه ای هستم که تمام آرزوهای زیبایم را
برای عروسک هایم بازگو میکنم
کاش زمان آهسته تر قدم برمی داشت
تا صدای گوش خراش قدم هایش عروسک زندگیه مرا بیدار نکند
دوباره آمده ام تا ۱سال دیگر درون تو زندگی کنم
دوباره آمده ام تا مرهمی باشی برای درد هایم
شانه ای باشی برای اشک هایم
امروز نگاهم را به عبوری پر نور پیوند بزن
و تمام فرشتگان زمینی ات را برایم نگاه دار
دنیا
تو را برایم کوچک کرد همان وجودی که تمام دنیای من شد
و نگاه مرا به شوق پیوند زد
وقتی به من عاشقی را آموخت
و او بهترین هدیه ی خدا بود برای تمام روز هایم
من به دنیا آمده ام
در آغوش تمام مهربانی ها
در روزی که ۲۶ و ماهش را اردیبهشت نامیدند
و آرزو ی من ...
خداوندا شهاب دل من به نگاهی بند است
با نگاهش می آ ید
و بدون نگاهش می میرد
خداوندا شهاب دل من را همیشه و همیشه زنده نگاه دار
دست تو تنها بود
دست من تنها بود
پل پیوند نگاه
پشت اشک ما بود
لابلای خاطراتت..
دیگه بود من نبوده
این دفعه فقط دل تو زیر گنبد کبوده
نمیگم کار زمونست
که دل تو پر بهونست
همه میگن هر کی باور کنه عشقو
یه دیوونست
سکوت حجم ندامت فراغ جرم سکوت
و من تمام سکوت و تو در دیار فراغ
وقتی میان دفترم یک خاطره جا می شود
این جا میان سال ها یک عشق پیدا می شود
یک فرد کو پنهان میان خاطرات کهنه ام
از دور با چشم ترش قلبم هراسان می شود
کوتاه بود و خواندنی آن خاطرات حک شده
اما صدای پای او بی وقفه پیدا می شود
انگار در دنیا ی من جای دلش خالی شده
امشب که او با حرف من غمگین دنیا می شود